مراد على شمس
597
با علامه در الميزان ( فارسى )
كه عقل به كنه ذات و صفات خدا احاطه دارد ، بلكه اعتراف مىكنيم به اينكه آنچه را كه ما به عقل خود براى او اثبات مىكنيم غير آن چيزى است كه در خداى تعالى است . مثلا علمى را كه ما براى خدا اثبات مىكنيم از آنجايى كه ما خود محدود هستم آن نيز محدود است ، و خداى تعالى بزرگتر از آن است كه حدى او را در خود محدود سازد . و مفاهيم صفاتى كه ما براى او اثبات مىكنيم هركدام قالب معناى خودش است و غير خود را شامل نمىشود ؛ مفهوم علم غير از مفهوم قدرت است و همچنين هرمفهومى غير از مفاهيم ديگر است ، و چنين مفاهيمى نمىتواند آيينه وجود بيكران پروردگار باشد . و ليكن اين معنا باعث نمىشود كه مانند اشاعره قضاوت و تشخيص عقل را در اينباره معتبر ندانيم ، بلكه با توسل به صفات سبيله اين نقيصه را جبران نموده و در عين اينكه مىگوييم خدا عالم است ، قادر است ، حىّ است اين را نيز اضافه مىكنيم كه خداوند در وصف نمىگنجد و بزرگتر از آن است كه در چارديوارى اوصاف و تحديدات ما محصور گردد و در آن محدود شود ، و اين خود ما را به حقيقت امر نزديك مىسازد . و اما در مرحله عقل عملى - در اين مرحله نيز احكام عقل در افعال تشريعى خداى تعالى جارى مىشود ، الّا اينكه خداى تعالى هرچه را كه تشريع مىكند از روى احتياج نيست ، بلكه تفضّل بر بندگان است تا بدينوسيله حوائج آنان را بر طرف سازد . پس خداى تعالى نيز كارهايش مثل ما معلّل به اغراض هست ، وقتى مطلب از اين قرار باشد جاى آن هست كه عقل در اطراف احكام تشريعى خدا بحث نموده درپى جستجوى مصالح و مفاسد و حسن و قبح افعال برآيد ، ليكن نه براى اينكه خداى تعالى را محكوم به حكم خود نموده به چيزهايى امر و از امورى نهيش كند ؛ زيرا كه خداى تعالى نيازمند به هيچ